خط نگاره های نور
.............. ...................... ............................................................................ ............................................................................ چند روز پیش داشتم دفتر روزنامه میرفتم شاهد صحنه ای بودم که به ازش دوستی پی بردم . معتادی زیر تقاطع غیر همسطح ولایت افتاده بود که نای تکان خوردن نداشت .بهتره بگم یه جسد بود فقط نفس میکشید .دیدم یه معتاد دیگه ای که خودش اصلا حال و روز خوبی نداشت و با زحمت سرپا بود به سمتش آمد و کنارش نشست. اول از همه سیگاری روشن کرد و بین لبهای دوستش که زمین دراز کشیده بود گذاشت . بعد از اون شروع کرد اطرافشو از زباله و تیکه کارتنها پاک کرد.کفشهاشو روی هم جفت کرد و زیر سرش گذاشت . جالب اینجاست که چند روزی بود که این جسد زنده زیر پل بود و برحسب اتفاق مدیرکل بهزیستی را در کمتر از ۱۰ دقیقه بعد جلوی ساختمان ارشاد اسلامی دیدم و موضوع را برایش تعریف کردم اما او منکر وجود این فرد شد و گفت:من خودم شب گذشته از اون منطقه بازدید کردم و چیزی ندیدم .و در جواب اینکه حالا که هست چه کاری برایش انجام میدهید گفت: شما که دیگر عکسش را گرفته اید چه فایده ای دارد که برش داریم . پس از گذشت چند روز از این قضیه این معتاد هنوز زیر پل ولایت جا خوش کرده و کسی نیست که او را بردارد تا بیشتر از این در معرض دید هموطنانی که برای تعطیلات تابستانی به کرمانشاه می آیند قرار نگیرد . فرنگيس صفري-اشک هاي تنهايي علي (ع) را تنها چاه مي فهميد واندوه و درد بار گراني را که بر دوش مي کشيد ودر دل داشت تنها شانه ها وقلب بزرگ او درک مي کردند. آنکس که براي امتش هم پدري مهربان و هم برادر دلسوزي بود . شايد دستان مهربانش اگرنبود، يتيمان تاب درد فقدان پدر را نمي آوردند و » پدر«چه واژه ژرفي است!؟ به ژرفا وگستردگي دل مولايي که ولي وپدر همه بود،به مهرباني دستانش. این چنین دستاورد هایی از بزرگترین افتخارات دولت نهم است . برای دیدن این پروژه عظیم کلیک کنید جناب آقای بخشدار دینور با این چنین افتخاراتی دهیاران و شوراهای روستای بخش دینور را وادارمیکنید که به آقای احمدی نژاد رای بدهند .

ازاينرو بود که تنها کعبه لياقت ميلادوجود مطهرش رايافت...
واينک13رجب بهانه اي است براي ارج نهادن به مقامي که اوج حقيقت آن بر قامت وجودي او تبلور مي يابد.
زمانيکه ماشادي کنان دستهاي مهربان پدرانمان را در دست گرفته و برانگشتان خسته آنان بوسه سپاس مي کاريم درمحفلي ديگر فرزنداني زميني به روح بلند پدران آسماني خويش مي بالندوچه زيباست بربستري از خاک با آسمان الفت داشتن،13رجب بود وجشن هايي که براي نکوداشت روز پدر در گوشه گوشه شهربه پامي شد درآن دوشنبه آرام دل راحت طلبم را از بستر فراغت کندم ودرتعلل ميان رفتن وماندن ناخودآگاه فکرم به سمت تصوير صفحه اي بزرگ وآبي رنگ با نوشته اي سپيد تحت عنوان ديدار با پدران آسماني که از روزقبل در ذهنم حک شده بود چرخيد. ناتوان در برابر شوق عجيب رفتن ساعتي بعد خود را دربرابر محل برپايي جشن- کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان- يافتم . مجلسي بود ساده و آراسته با ميزباناني کوچک وبزرگ. بچه هاي ديروز وزنان ومردان امروز که قاب عکس پدران شهيدشان را باافتخار به سينه فشرده وبه دخترکاني که با مقنعه هاي سفيد در کنار يکديگر نشسته بودند مي نگريستند وگذشته سخت و تنهاي خود را درآينده آنان که تازه به خيل يادگاران شهدا پيوسته اند مي ديدند. در بخش ديگري از مراسم پرداختن به شهدا و پخش تصاويري ازآن ها بار ديگر حاضرين را به فکر فرو برد وبا احساسي آميخته باتکريم و تحسين اوج رشادت اين حماسه سازان بي بديل تاريخ را پيش روي آنان به تصوير کشيد. جشن ديدار با پدران آسماني با همان سادگي اوليه به پايا ن رسيد بدين ترتيب فرزندان شهدا ولو براي ساعتي خود را در کنار پدران خويش يافتند درحاليکه به يکديگر نويد مي دادند بعد از ظهر همان روز ميهمان پدران جوان وشهيدشان خواهند بود. واما مزار شهدا حال وهواي ديگري داشت جمعيت زيادي در ميان خانه هاي سرد وسنگي پراکنده بودندعکس هاي شهدا در قابهاي فلزي که ردپاي گذشت زمان به خوبي برآن پيدابودبا مظلوميت چشم به ميهمانان خود دوخته بودند که با شاخه هايي از گل به رنگ خون سرخ آنان به ديدار اين ساکنان حريم ملکوت مي آمدند دختري چادرسياهش را با سنگ سياه مزار پدرش يکي کرده ودرميان زمزمه هاي هق هق آلود خود با پدر شهيدش درد دل مي کرد چند قدم آنسوتر مرد تقريباً ميانسالي توجهم را به خود جلب مي کند که قرآن را پيش رويش گشوده ودر همان حال چشمان اشک آلودش رابه چشمان خاموش اما بسيار جوان شهيد مي دوزد وروز پدر رابه او تبريک مي گويد چه حکايت غريبي است اينکه پدر ازفرزند خود جوانتر باشد.
پيرمردي را از دور مي بينم که در حاليکه دست همسرپيرش را در دست گرفته ودر راه رفتن به او کمک مي کند به سختي از ميان سنگ مزار شهدا که به رديف کنار يکديگر چيده وتا دوردستها ادامه يافته اند عبور مي کند تا به محل مورد نظر مي رسد پيرمرد چند شاخه گل سرخ و سپيد را که از راه دور با خود آورده بر روي مزار پسرش پخش مي کند.
ودرحال دست کشيدن براسم حکاکي شده بر روي سنگ وشستن آن با گلاب نجواکنان به فرزند شهيدش سلام مي کند. او خود به ديدار فرزند دلبندش آمده تا برخلاف رسم معمول در اين روز پدربراي فرزند جشن بگيردهر گوشه اين شهر خاموش روايتگر داستاني زيباست که شايد نظير آن را نتوان در جاي ديگر يافت يکي با روشن کردن شمع، ديگري با خواندن قرآن، برخي با نثار شاخه هاي گل حتي بر سرقبور گمنام يا آنهايي که نمي شناختند وبعضي با قرائت يک فاتحه وصلوات و درود به روح پاک شهدا ساده و بي آلايش به دور ازهياهو و قيل و قال جشن خود را برپامي کردند.

| Design By : Night Skin |























